تبليغاتX
رهگذری از دیار باران رهگذری از دیار باران رهگذری از دیار باران

آدم ها رنگ میبازند! آدم ها خسته میشوند،رنگ ها، کم رنگ و یاد ها دیگر بو نمیدهند مثل سابق. دل گیرم از رنگ باختگیِ موهای مادرم! دل گیرم از رنگها...

هر علتی را معلولی هست

 هر دردی یا درمانی ...

هر افتادنی یا بلند شدنی

هر ...

 

گاهی باید نوشت برای خود گاهی هم دیوار های اتاقت گوشهایشان چنان تیز میکنن بلکه صدایی بشنوند ولی سکوتی که هست یا نمیخوای بشکنی میخوای تا حل نکردی با خودت همینجور نگاه کنی ...

+ هنوز مشق هایمان را مینویسیم به یاد کودکی هایمان ... کودک که بودم همیشه وقتی معلم برامون املا میگفت همش عقب میموندم وقتی میگفتم خانم بازم بگید خانم معلم چشم هاش باریک میکرد و میگفت آخرین بارت باشه سعی کن زود زود بنویسی بعضی چیزها هیچ وقت تغییر نمیکنند همین کند نویسی من ...  بچه که بودم جودی ابوت خیلی دوستش داشتم میرفتم تمر هندی از این پفک نمکی های ده تومنی میگرفتم می آوردم میشستم پای تی وی اون روزها فوتبالیستها و جودی و آنشرلی سفید برفی نشون میداد چه خوب بود شب که میشد تازه یادم می افتاد همه مشقهام مونده حال بدو بدو بیا بنویس گاهی هم کلک میزدم یه کم که مینوشتم دوسطر میپریدم پایین تر معلم هم هیچ وقت نمی فهمید  شیطنت هایی که میکردم باعث شد   یه دفعه  یه لنگه پا وایسم تا زنگ آخر پای تخته  کاش میشد برگشت به همون روزها ...

حالا هم غر زدن فایده نداره  دست استادی افتادم که هر چی میگم بیشتر لج میکنه کسی نیست بهش بگه آخه این چه وضعشه کم مونده بود با اره  دستم رو ببرم آخه من با این چوبها چی بسازم دیگر خسته ام  ...

 

+ یکرنگ بمان ، حتی اگر در دنیایى زندگی می کنی که مردمش براى پررنگ شدن حاضرند هزار رنگ باشند . . .

+ سهیلا جان ممنون که به یادم بودی زیارت قبول   

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:7 توسط برگریزان| |

آرام باش ...

زندگی صحنه های پر دردی دارد!

چیزی که میدانی نمی شود نخواه

چیزی که تو را میشکند نخواه

به گمانم این روزها پایه های افکارم از هم پاشیده

ستون هایش را محکم نساخته بودم!

دلم میگوید...

 میشود ساخت...

میشود سوخت...

میشود بلند شد...

میشود اگر بخواهی میشود...

 

 

من درد خواستم درمان نخواستم

 

+ دیروز  به هوای بچه گی هایم سرگذاشتم به کوه راه افتادم راه های طویل کودکی را میدانی احساس میکنم زیادی بزرگ شده ام نفسم بند می آید دیگر تو راهبالارفتن از سنگها تنها قدم برداشتن بر روی این سنگها عالمی دارد انگار همراهیانم هم فهمیده اند دلم میخواهد قدری با خودم خلوت کنم طی کردن این دره هایی که تو از آن گذشتی و جان از تو گرفتند برایم تلخند در عین حال زیبا... نم نم بارون بیشتر مرا به خود برد به من درون به منی که دیگر خود هم نمی داند چه کند دیگر نمی فهمد راهی که میرود بن بست هست یا ختم می شود به دو راهی من از تو تا حال چیزی نخواستم خواستم؟! من از تو راحتی طلبیدم زندگی آروم خواستم؟! من از تو درد خواستم درمان نخواستم؟! کدام روز پای کدام سجاده بعد کدام نماز گفتم من درد نمی خواهم؟! گفتم دلم می خواهد آرام زندگی کنم و تنها ؟! من همیشه درد نخواستم اشک نخواستم؟! من که پای هر سجاده ام از تو مقاومت خواستم؟! من از تو تلاش خواستم من از تو صبر و تحمل خواستم من از تو روحیه خسته گی ناپذیر در برابر همه مشکلات خواستم؟! من از این دنیای وانفسا آرامش نخواستم؟! من که هر وقت خطایی مرتکب شدم خودم از تو خواستم تنبه ام کنی این روزها کمی خسته ام کم آورده ام یاریم کن مثل همیشه تنها تکیه گاه من تویی خدایی کن تمام خسته گی های من را ببخش تحملم کن ... منتظرم بمان... برمیگردم خوب میشوم به پا میخیزم قول میدهم ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 12:47 توسط برگریزان| |

خدایا چرا هیچکس نمیفهمه من چی میخوام...

چقدر روزهایت طول میکشد تمام شود...

کجا پناه ببرم این چه حسی هست خدا...

کجایی ؟؟؟؟؟

ميخوام از دنيا بپرسم چي ميشد که اگه پا نميذاشتم روتنش؟

ميخوام از خدا بپرسم چش ميشد که اگه خاري نبود رو چمنش؟

وقتي پايانه خوشي ها مردنه عاقبت شربت پيري خوردنه

پس چرا اي خدا منو آوردي به دنياي گناه

پس چرا اي خدا پاشيدي رو بخت من رنگ سياه

اگه من تو نطفه مدفون ميشدم چي ميشد؟!!!

گردش چرخ خدا کمتر ميشد ؟نه نميشد

پشت پرده نيست ونابود ميشدم چي ميشد؟!!!

دنيا بي من طفل بي مادر ميشد؟نه نميشد

چرا هر جا که ميرم دري به روم باز نميشه

چرا هر جا دلي هست ميشکنه مثل شيشه

اي خدا حرفي بزن اگه گوشت با منه

اين چيه که قلبمو داره آتيش ميزنه

 

یارب مددی

دلتنگ غنچه ایم بگو راه باغ کو؟

خاموش مانده ایم خدا را چراغ کو؟

کو کوچه ای ز خواب خدا سبزتر٬بگو

آن خانه کو؟ نشانی آن کوچه باغ کو؟

چشم و چراغ خانه ما داغ عشق بود

چشمی که از چراغ بگیرد سراغ کو؟

دلهای خویش را به گواهی گرفته ایم

اما در این زمانه خریدار داغ کو؟

شب در رسید و قصه ما هم بسر رسید

کو خانه ای برای رسیدن٬ کلاغ کو؟

 


+ این روزها روزهای شماست خانم جان یاریم کنید

 خدایا به امید تو ...مرا دریاب محتاج نیم نگاه تو ام مرا به خود مگذار...

از بار گنه شد تن مسکینم پست / یا رب چه شود اگر  مرا گیری دست /گر چه در عملم  آنچه تو را شاید نیست/ اندر کرمت آنچه مرا باید هست

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 10:11 توسط برگریزان|

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رهات رها رها من

 

ز من هر انکه او دور

چودل به سینه نزدیک

به من هر انکه نزدیک

از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من

 

ستاره ها نهفته اند

 در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

 هوای گریه با من

...

+ایستادم به نوک پنجه پا اما حیف ... دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد

+روحم میخواهد برود یک گوشه بنشیند پشتش را بکند به دنیا پاهایش را بغل کند و بلند بلند بگوید : من دیگر بازی نمیکنم...

+خداوندا! تويي که اغيار را از دل دوستانت بيرون کردي تا جز تو را دوست نگیرند...آن که تو را گم کرد چه يافت؟! و آن که تو را يافت چه از دست داد؟!...آن که ديگري را به جاي تو گرفت، زیان کرد و باخت...

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 23:58 توسط برگریزان| |

سال ۹۱ هم چه بخواهیم چه نخواهیم آمد تنها چیزی که نمیفهمم این هست که مردم این مملکلت برای دیدن هم برای سر زدن به بزرگتر ها همیشه دنبال بهانه بودند و تنها حسن عید همین هست و بس... آدمهایی که سال تا سال همدیگر رو نمیبینن اگر چیزی به اسم این عید هم نبود شاید هر گز همدیگر و نمیدیدن ...

شروع بهار حس غریبی به آدم میده حسی که احساس میکنی تازه شروع شده و سررسید رو میز هم گواهی هم میدهد دارد از نو همه چیز شروع میشود گاهی باید آموخت زندگی را از ابتدای بودن نوشت جاهایی رو ط زد و سپرد تو صندوقچه قدیمی گاهی خیلی از نبودنها برات چشمک میزنن ولی قانون زندگی همین هست باید پذیرفت  هر چند سخت هست هر چند زمان زیاد می برد ولی آخرش تنها به یک مقصد منتهی میشود آنهم پذیرفتن و زندگی کردن هست بدون عزیزترین ها گاهی در مسیر زندگیت خیلی چیزها رو از دست میدی گاهی حسرت داشتن بعضی چیزهایی رو میخوری که وقتی داشتی چندان اهمیتی برایت نداشت این روزها میگذرد ولی تنها از لحظه های عمرمان کم میشود برمیگردی که پشت سرت رو نگاه کنی نگاهت رنگ و بوی دیگر میگوید و چرا و چه شد ؟ سوال هایی هست که هر روز  از خودت میپرسی؟ ولی حسرت خوردن بیهوده هست چیزی که گذشت و تموم شد دیگه تموم شد ...

امشبم از آن شبهاست که دل آدم سر به زیر می اندازد و مغزش شروع میکند به حرکت به مرور کردن لحظه هایی که گذشت دوستانی که آمدن و رفتند دوستانی که همیشه پایدارند امسال سالی بود که وقتی که اولین روزش خبر ناراحت کننده ای میشنوی دلت میگیرد بهتر بگویم میسوزد برای مادری که روز عید موقع سال تحویل حالش بد میشود میرود بیمارستان در حالی که هیچ یک از پرسنل آنجا نیست این یعنی عید که همه شادن در خانه های شان جمع شدن مادر بیچاره ساعتها می ماند و بعد پر میکشد گاهی حس میکنی چه روزهای تلخی را میگذرانی در حالی که لحظه های تو در مقابل این همه مشکلات کم می آورد  بیماری سرطان چنان بی صدا شروع میکند به جولان دادن در بدن هایی که اگر صاحبشان یک رو زمیفهمید اینگونه خاموش خواهند رفت هر گز آرزوی بزرگ شدن را در سر نمی پرواندن تا جنان لحظه های تلخی را تجربه کنند تنها دعا برای این بیمارن الهم اشع کل مریض هست و بس...

گاهی خیلی چیزها را باور نمیکنم گاهی راحت دلمان را میرنجانند میبینند نمیشود طوری میشکنند که ریز و درشتش را نمی دانم چگونه بچسبانم ولی تنها راه حل ممکن سکوت هست امیدوارم همان جور که این دل را مرمت میکنم مغزم هم یاری فراموشی را به من بدهد تا راحت تر کنار بیایم ...

الهی بنده های تو همه خوبند اگر کسی هم بد است به من چه مربوط است. من اگر خیلی زرنگ باشم باید به بدیهای خودم فکر کنم....مرا ببخش پروردگار مهربانم

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
 آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم
 آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلکیم چون آفتاب از پکیم
خکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

 

+فردا یک راز است نگرانش نباشیم دیروز خاطره بود حسرتش را نخور و اما امروز یک هدیه است قدرش را بدان

+ شعر بالایی برا رهی معیری هست که از بس آهنگش تکرار شد گذاشتم اینجا...

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 21:59 توسط برگریزان| |