تبليغاتX
رهگذری از دیار باران


 دشواری بودن را ...

و دشواری زیستن را ...

و دشواری عشق را ...

ای دانای بی نیاز توانا

به پاکی ابرهای دور ...

و پاکی سنگ های باکره ی هرگز لمس نشده ...

و پاکی ستاره هایی که هرگز فتح نمی شوند ...

و کوچکی دست های ما ... و درماندگی بزرگ ما ... و نادانی بی کران ما ...

ای آسان کننده ی سخت ها

بر ما آسان کن

                

روزگار غریبیست  بابا میگه این روزها خوبن آدمها بد شدن  داداش میگه بابا بزرگ روزگار بد شده به نظر من  این دنیا نه اینکه چیز زیبا نداشته باشه داره ولی پایدار نیست...

قصه های بابا بزرگم هر کدام یه درس بزرگی هست از سختی های زندگی از زیبایی های زندگی آخر تمام قصه هایش ختم میشود به مریمش ...

این روزها واقعا میفهمم چقدر همه چی تغییر کرده رفتن به زمان گذشته تصور مردم و احترامی که برا هم دیگه قائل بودن ساده گی زندگی هاشون ...بابا بزرگ میگفت تو دهشون اون زمونا خیلی از آدمها از گشنه گی میمردند یا برا بدست آوردن یه کاسه گندم چقدر باید زحمت میکشیدن حالا سفره هامون هر چقد رنگارنگ باشه باز فکر میکنیم کمه تنها نتیجه که میشه گرفت اینه که هر چقدر انسان به خواسته هاش میرسه باز میل به خواستن اینقدر زیاده که یادش میره شکر کنه برا همونی که داره ندیدم کسی قانع باشه !

این روزها گاهی دلتنگم گاهی دلم میگیرد گاهی دلم میخواد بشینم کنج خونه و فکر کنم به همه چی تنها باباست که تمام روز  را برایم قصه زندگیش را میگوید گاهی داستان هایش اینقدر جالبن که نمیفهمی زمان چه طور گذشته دلم گاهی میخواهد چشمهایم را ببندم برم به گذشته ها زمانی که مامان بزرگم نه ساله بود میرفت کوزه اش رو پر کنه از آب و... یا همون زمانی که مامان بلبل زبانی میکرد و همیشه میخندید جقدر زمان را از دست دادیم چقدر زود دیر میشود آخر...

گذر عمر میگوید: گاه دقیقه ای کافی است برای بردن لذت یک عمر

دلم نمیخواهد خودخواهانه تصمیم بگیرم ولی وقتی دلم راضی نیست آخر خدای من چه کنم نمیخواهم عمری را طوری زندگی کنم که نمیخواهم باز هم شروع میشود قصه از نو باید فکر کرد و فکر کرد بدون فکر کردن جواب که میدهم مادر طوری نگاهم میکند نگاهش سرزنشم میکند یاریم کن گاهی سر دوراهی ها باید دستم رو بگیری آخر میترسم از بیراهه رفتن حرصم میگیرد از تیکه هایی که میشنوم ولی نمیتوانم جواب دهم کاش کمی هم میفهمیدن من هم میتوانم رک حرفم رو بگویم طوری برنجانم که دیگر یادشون نرود ولی سکوت میکنم ...

شب هست و بیخوابی که امروز چاشنی این شب برفی و بارانی دلمان شده خطی خطی هایم گنگ بی هدفند مینویسم هر چه را میگذرد تا بعدها برای خودم ودلم  این لحظه های دلتنگیها رو حفظ کرده باشم

این کوچه ها بی تو همیشه بی قرارند

حس غریبی بین پاییزو بهارند

رفتی ولی فکری به حال کوچه ها کن

بوی تو دارند و تو را اما ندارند ...

+سکوتِ من هیچگاه نشانه ی رضایتم نبود ... من اگر راضی باشم با شادی میخندم سکوت نمی کنم

+خدایا مرا آنچنان زنده بدار،که نشکند دلی از زنده بودنم و آنچنان از دنیا ببرکه به وجد نیایددلی از نبودنم خدایا ، حکمت قدم هایی را که برایم بر میداری بر من آشکار کن تا درهایی را که بسویم می گشایی ، ندانسته نبندم و درهایی که به رویم میبندی ، به اصرار نگشایم...

+یه فضای جدید می خوام ... با یه حس تازه و حالی نو و تنهایی و ...

+فقیر به دنبال شادی ثروتمند،و ثروتمند به دنبال آرامش فقیر!کودک به دنبال آزادی بزرگتر،و بزرگتر به دنبال سادگی کودک! پیر به دنبال قدرت جوان،و جوان درپی تجربه سالمند! آنان رفته اند در آرزوی بازگشت،و آنان مانده اند در رؤیای رفتن! خدایا : کدامین پل در کجای دنیا شکسته که هیچکس به مقصد خود نمیرسد؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 2:18 توسط برگریزان| |

 یا حق

گریخته ام از همه چیز و همه کس بسوی تو ...

ایستاده ام روبروی تو ... پریشان تو ... نیازمند تو ... امیدوار تو ...

درونم را ... خواهشم را می دانی ... و لایه های پنهانم را می شناسی ...

حال و روز این سوی مرگ و آن سوی مرگم را می دانی ...

می دانی چه می خواهم بگویم  ... چه آرزویی در سر دارم ...

تا پایان زندگی در درون و برونم ، تقدیرهای تو جاری ست ...

اگر رهایم کنی چه کسی کمکم می کند ؟؟؟

( مناجات شعبانیه - بند اول )

 

رو به اتمام هست  دغدغه های این ماه تمام بی خوابی هایمان با چشم های قرمز که از صد فرسنگ هم معلوم میشود شب را بیدار بودیم هی زل زدیم به این کتاب چقدر زیبا میخوانیم  یک دقیقه رو هم از دست ندادیم حتی توی راه کوچه تا خیابان را میخوانیم اگر خجالتی نبودیم تمام مسیر ده دقیقه ای رو هم میخواندیم تا برسیم توی تاکسی که میشینیم باز میخوانیم اونوقته که بابای دانشگاهمون میگه دخترم بدو جلسه شروع شد تنبلی یعنی همین یعنی جمع کن شب امتحان ...  چقدر مادر و خواهر  دعوایمان میکند و ما قول میدهیم دفعه دیگر اینجور درس برنداریم تمام بی خوابی هایمان جبران میشود اگر نمره های زیبایمان برایمان چشمک بزنند

وقتی می خوای برسی به یه چیز با ارزش ... باید از سرجات بلند شی و یه " یا علی " بگی و راه بیفتی تو یه مسیر طولانی و پر از پیچ و خم  طی کردن مسیر و رسیدن به اون چیز با ارزش ،  یهویی اتفاق نمی افته  ... نیاز به زمان داره ... سختی داره ... هزینه می بره ... شاید تو راه این مسیر یه جاهایی زخم زبون هم بهت بزنن ...  تو دل این مسیر خیلی سخت همه چی سر راهت سبز میشه ... خصوصاً اگه تو این راه کسایی پیدا شن که ظاهراً آدمن و تو باطن فقط سوداگری و نون به نرخ روز خوردن بلدن  باید همه اینا رو تحمل کرد نباید کم آورد  اونوقته که جایزه تمام صبر و تحملت رو خدا خودت بهت  میده تو فقط باید بگی خدایا شکر

تمام باورهایمان نشات گرفته از افکاری هست که روز به روز بهشون بها میدیم بزرگ میشن حالا اگه باورهات منفی باشن زندگی به سختی میره جلو اما اگه این باورها مثبت باشن امیدوار کننده ان چون به تمام باورهایی که انسان داره میرسه بخواد میتونه نخواد نمیتونه دیدید همه افرادی که همیشه میگن  ما نمی تونیم چون باور ندارن که میتونن واقعا هم نمی تونن پس کمی به اندازه یک اپسیلون هم که شده  باورهات رو موقع رشد کردنشون وارسی کن هی چی منفی توش دیدی  از ریشه نابودشون کن جاشون باورها زیبا و مثبت رو بکار ...

مرغ سحر ... ناله سر مکن

دیده گان خسته  ... تر مکن

ما ز آه و ناله خسته ایم ...

ما غمین و دل شکسته ایم ..

نغمه های شادمانه خوان ...

با نوای عاشقانه خوان ...

صد سرود جاودانه خوان ...

عمر مانده را ... هدر مکن

+ امیدوارم همه بچه هایی  که امتحان داشتن همشون موفق بشن ...

+ گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد ؟گفتا مگوی با کس ... تا وقت آن در آید

+حس می کنم که دست من انگار بی صداست ...باید دستهای تو را هم صدا کنم

+اگر مرا بخوانی ام ، و گر مرا برانی ام ... نمی روم ز کوی تو ، عجب نشسته ای به دل ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 17:58 توسط برگریزان| |

يك كسي مي گويد سرخود بالا كن
به بلندا بنگر
به بلنداي عظيم
به افق هاي پر از نور اميد
وخودت خواهي ديد
وخودت خواهي يافت خانه ي دوست كجاست
خانه دوست در آن عرش خداست
خانه دوست در آن قلب پر ازنورخداست
وفقط دوست خداستـــــ

 

+ این روزها و شبهایمان پر از تلاش برای رسیدن هست میخوانیم ساعتها بدون فکر کردن به چیزی یا به کسی همینجور حرف میزنیم با افراد گذشته ما قبل میلاد یا حرفهای بدبینانه فروید یا با انتقادهای برونر آخر کسی نیست بگوید  پیاژه جان چقدر این کودکان یا به شکلهای مختلف تعریف میکنی آخر کودک شش ماهه بق بغو میکند دفعه دیگر در چند ماهگی بق بغو میکند من کدام را یاد بگیرم بگذار خودم میدانم اینها را دیگر نیازی به گفتن تو نیست هر سری مغز مرا مختل میکنی این را مادر بزرگم هم میداند کی کودک بق بغو میکند یا نمیدانیم ایران در دوره زرتشت گاثا ها توجه به روان و درون آدمی داشته است آخر به من چه بودا چه چیزی را تبلیغ میکند  یا گانیه چقد روان یا عینی و ذهنی میپندارد...

+بگذریم که این روزها دیگر خودمان هم نمیدانیم چه میکنیم با این شبها و روزها هیچ دوست ندارم خبر بدی بدهم ولی چه میشود کرد... دلم یه آدم برفی میخواد

+ دلم گاهی میگیره از آدمهایی که نمیدانم میدانند حرف میزند یا نمیدانند چقد استدلالهای خودشان را قبول دارن گاهی فکر میکنم به حرفی که زده شد ولی آخر فهمید چه میگوید گفت به خیالش فکرش درست بود ولی من در خودم که جستجو میکنم نه فکرم نه حواسم تا به حال به این مطلب نبوده بگذار بگویند جز اینکه تکه ای از دلمان را میشکنند کاری دیگر ندارند تو رهگذری باش که فقط خودت میدانی باید بگذری زیبایی های که در راهت میبینی تعلقی  به تو ندارند اینها را خوب میدانی نیازی نیست برایت گوشزد بکنن ... 

+اگر نمی توانی اقیانوس باشی، دریا باش، اگر نه رودخانه باش واگر نمی نتوانی رودخانه باشی نهری كوچك باش، اما هیچ گاه مرداب نباش.نهری باش جاری، زلال و مهربان و با جوشش زیبایت زندگی را به همه هدیه كن چون وقتی حركت میكنی هم زنده ای و هم به دیگران زندگی می دهی ، سبزه های كنار نهر را دیده ای چه زیبا چشم رانوازش می دهند و ماورای پروانه های لطیف و زیبا هستند، این ها به خاطر سخاوت و مهربانی نهر كوچك اما جاری است، پس تو هم با الهام از این رود كوچك جاری شو و بدان خدا در همه حال با توست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 12:9 توسط برگریزان| |

دیگر چه میتوان گفت

دیگر همه چیز تمام میشود

باید رفت تا انتها

ثانیه را  اندکی نگه دارید

میخواهم بدانم چه کرده ام

چه میکنم...

چه زود میگذرد  این زمان

پوتوس شده باز همان درختچه اتاقکم

و من باز همانم که گاه گم میشود میان آدمها

دلم میخواهد پر بکشم

بروم تا انتها تا آنجا که  همه میروند وراحت می آرامند

چه حس خوبیست نشستن در بالای تپه سرسبز

از آنجا نگاه که میکنی دنیا زیباست

پایین که بیایی  به زیبایی که می دیدی نیست

همه میدوند ...

چشمهایم که میبندم همه چیز را مرور میکنم

کودکی هایم ... نوجوانی هایم ... و حال

هر روز بزرگ و بزرگتر میشوم

پاییز امسال هم دارد میپیوندد به زمستانی دیگر

دلم از این غروبهای زود هنگام میگیرد

ومن هنوز نمیدانم تو درکنار منی درحالی که من در آسمان چرا دنبالت میگردم

تا برایت بگویم آنچه که بر من میگذرد میدانم بدون اینکه بگویم همه را از چشمهایم میخوانی

دلم برای  تمام آن روزها تنگ میشود

ساعتها مینشستم پشت همین پنجره برایت میگفتم و میگفتم

بزرگ شده ام میبینی باز همان کودکم

یاریم کن بتوانم...

کتابهایم باز روی میز سنگینی میکند

گره هایی که هرروز میزنم تمامی ندارند

پاهایم از فرط دویدن دیگر نای ایستادن ندارد

وباز میگذرد همه چیز میگذرد

 

+ خطاهایم زیاد شده  وقتی دلت میگیرد تازه اون موقع هست که میفهمی چقدر میشه تنها بود این روزها شبیه همین چایی سرد توی فنجانم مثل هوای پاییزی دلم میخواهد هیچ مسولیتی نداشتم راحت بودم آسوده ولی نمیشود چرا باید میرفتی  دلم میخواهد بدانم با تو بودنم چه جوری هست صدایت کردن دستت را گرفتن بغلت نشستن دلم میخواهد بودی این روزها برایت میگفتم تمام حرفهایم را... ولی افسوس نیستی

+ وقتی چترت خداست بگذار ابر سرنوشت هر چه میخواهد ببارد

+ همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 17:48 توسط برگریزان| |

  اگر بخندی، دنیا با تو می‌خندد،
و اگر گریه کنی، تنها گریه خواهی کرد.
زیرا زمین پیر و اندوهگین باید شادمانی را امانت بگیرد،
در حالی که به‌قدر کافی درگیر مشکلات خویش است.
آواز بخوان، تپه‌ها به تو پاسخ خواهند داد.
آه بکش، در هوا محو خواهد شد.
انعکاس‌ها، به صدای شادی محدود می‌شود،
اما از صدای دغدغه‌ها پس‌نشینی می‌کند.
شادی کن، مردم به سوی تو جذب می‌شوند،
اندوهگین باش، برمی‌گردند و می‌روند.
آنان شادی کامل و تمام عیار تو را می‌طلبند،
اما به غم و اندوه تو نیاز ندارند.
خوشحال باش، دوستان زیادی گرد می‌آوری.
غمگین باش، همه را از دست خواهی داد.
کسی نیست که جام شراب تو را رد کند.
اما صفرای زندگی را باید تنها نوش جان کنی.
سور بده، سالن‌هایت مملو از جمعیت می‌شوند،
امساک کن، جهان بی‌تفاوت از کنارت خواهد گذشت.
موفق باش و ایثار کن، تا در پناه آن زندگی کنی،
هیچ‌کس نمی‌تواند در واپسین دم حیات یاری‌ات کند.
برای اعیان و اشراف که در صف طولانی ایستاده‌اند، به اندازه‌ی
کافی در سالن‌های شادمانی جا هست.
اما ما باید یکی یکی از میان راهروهای باریک درد و رنج گذر
کنیم.

برگرفته از کتاب : اندیشه های ماندگار

گئجه لر

+ سکوت را بیاموز بگذار ذهن آرام تو گوش کند  و بیاموزد.  فیثاغورث

+ پنجره این اتاقک و سکوت شب باعث میشود باز این ذهن من پر بکشد آن سوی ابرها آنجاکه دیگر نگویند امیدی نیست دلم میخواهد تمام لحظه هایم را پشت این ابرها زندگی کنم و نفهمم چه میگذرد در این دنیای وانفسا کاش میشد رفت تا انتها تا جایی که محو شد در این مه ...

+ داستان قورباغه ها را شنیدید نشنیدید بگذارید خلاصه و مفید برایتان بگویم روز و روزگاری چند تا قورباغه از یه بیشه زاری رد میشیدند دوتا از اون تو راه میافتن تو یه گودال عمیق دوستاشون که اون بالا میدیدن اینا رو میگفتن بی خود دست و پا نزنید راحت اونجا بمیرید نمیتونید بیاید بالا  اینا تصمیم میگیرن گوش ندن به حرف دوستاشون هی میپرن ولی نمیشه یکی دست و پاش رو دراز میکنه میگه من میمرم و قبول میکنه نمیتونه و میمره اما یکی دیگه هی میپره اون بالایی ها میگن بابا نپر خودت اذیت نکن نمیتونی ولی این هی سعی میکنه یهو میپره و از گودال بیرون میاد دوستاش میگن مگه بهت نگفتیم نپر  بر میگرده بهشون نگاه میکنه میگه ها ... میفهمن بابا این کر بوده  حالا گاهی باید مثل این قورباغه آدم خودش و به کری بزنه تا بتونه مسیری که باور داره  طی کنه حالا هی بگن تو نمیتونی تو بگو میتونم و میرسم گاهی گفته های ما خیلی تاثیر داره  نگید به کسی چیزی گفتیم دیگه تموم شد باور ندارید این داستان بادقت بخونید.

+ این روزها تک تک کتابهایمان را یکجور میخوانیم یکی را ازاخر یکی از وسط یکی را از اول یکی را اصلا نمیخوانیم یکی از هر طرف یکذره و الاخر نمیدانم واقعا چرا اینگونه میخوانم  دوشنبه رفتیم دانشگاه کلاسم که تموم شد از آنجایی که از شلوغی سالن نشستن رو صندلی هاش خوشمان نمی آید تا برگزار شدن کلاس دیگرمان رفتیم نماز خونه  اتاقکی کوچک و تاریک که فقط اسم نماز خانه را یدک میکشد جایی دنج و راحت فقط صدای وزوز بیرون یکم آزار دهنده هست یکم که نشستم دخترکی اومد انگار تازه چیزی یا کشف کرده باشد تا گوشی بنده یا دید میگه آهنگ شاد داری میگم هیچی ندارم نمیدونم چی گفت پا شد قدم زد یه آهنگ ترکی هم گوش میداد میگه اسمت چیه میگم میگه برم آهنگ شاد بگیرم بیام میگم باشه رفت ... یه مدت گذشت یهو اومد باز میگه تو چرا تنهایی میگم کلاس دارم میگه وا باز انگار چیزی رو کشف کرده میگه چرا اینجا اینقدر تاریکه میگم از اول تاریک بود میگه راست میگی متوجه شدم اصلا تو  این عالم نیست میگه آهنگ شاد گرفتم باز میکنه خودشم وایمیسه آهنگ میخونه و این تکرار میکنه جالب بود دید هیچ کاری جز یه تبسم نکردم شروع کرد به رقصیدن اونم چه جایی در اتاقک کوچک که فقط اسم نماز خانه را یدک میکشد بعد میگه اه داره محرمم میاد چی  میشد این محرم و برمیداشتن میگم والا چه عرض کنم   چقدر آدمها شخصیتهای متفاوتی رو دارن نه؟!  

                                                                              

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 18:45 توسط برگریزان| |

این شبها با خیال راحت سر بر زمین میگذارم

دیگر با هیچ صدایی نمیپرم

چون تو کنار منی ...

تو هوایی که تو نفس میکشی

زندگی  جریان دارد...

من آرامم آرام...

بانوی من

چه شبها که بی صدا گریستی

دیدم و نفهمیدم

ندیدم و نفهمیدم

کاش نباشد روزی که تو را با چشم پر از اشک دید

چقدر آرامی ...

خنده هایت را دوست دارم

دیروز باز مرور کردیم گذشته ها را با هم

وقتی که رفت فکر نکرد به گل های زندگیش

تو ماندی و جنگیدی

میگویی نباید غصه خورد ...

میگویی ما سایه سر بزرگتری داریم

میگویی نمترسی از سرنوشتمان

میگویی ما رو سپرده ای به دست او...

سالهاست میگذرد هنوز وقتی تعریف میکنی

وقتی به اسمش میرسی چشمهایت میخندد

انگار همان جا کنارت هست ...

چقدر زیباست  هیچ چیز بدی از آدم در ذهن کسی نماند

میگویم اینهمه خوب بودن را اغراق میکنی ...

میگویی او سراسر خوبی بود

دلم میگیرد چرا من نتوانستم لمسش کنم

چرا هیج چیز در این ذهن من نیست

چرا باید همه چیز یادم بیاید جز او ...

کم رنگ شده خاطراتم

کودکیم خلاصه شده در خونه باغ ...

میگویی او هست

من نمیبینم

سخت است دیدن خیلی سخت

در رویاهایم هم دنبالش میگردم

ولی باور کن سخت است یافتنش

شاید یک روز یافتمش ...

 این روزهایم خوبست

ماندم در چاه آرزوهایم

یک چیزی را میخواهم مرا از این چاه بیرون بکشد

حال کشفش نکردم ...

درگیرم تمام روزها و شبها را

شاید بتوانم راهی  برا بیرون آمدن بیابم ...

دعایم کنید

 

 

 

 +چقدر دلم هوایت را میکند.حالا که دگر هوایم را نداری ...

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 0:18 توسط برگریزان| |

وقتی قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود
وقتی نمیتوانیم‌ اشك‌هایمان‌ را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌
و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشكند
وقتی احساس‌ میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌
و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته‌ میكشد
و انتظارها به‌ سر نمیرسد
وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود
و تحملمان‌ هیچ ...
آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ كه‌ تو
فقط‌ تویی كه‌ كمكمان‌ میكنی ...
آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا میكنیم
و تو را میخوانیم
آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را آه‌ میكشیم
تو را گریه‌ میكنیم
و تو را نفس‌ میكشیم
وقتی تو جواب‌ میدهی،
دانه‌دانه‌ اشك‌هایمان‌ را پاك‌ میكنی
و یكی یكی غصه‌ها را از دلمان‌ برمیداری
گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هایمان‌ را باز میكنی
و دل‌ شكسته‌مان‌ را بند میزنی
سنگینی ها را برمیداری
و جایش‌ سبكی میگذاری و راحتی؛
بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند
خواب‌هایمان‌ را تعبیر میكنی
و دعاهایمان‌ را مستجاب‌
آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی؛
قهرها را آشتی میدهی
و سخت‌ها را آسان
تلخ‌ها را شیرین‌ میكنی
و دردها را درمان
ناامیدی ها، همه امید میشود
و سیاهی‌ها سفید سفید ...

+روزهای پاییز چنان کوتاه شده ان که وقتی تصمیم بگیری در طول روز کاری را انجام بدهی وقت کم می آوری صبح بیدار میشی تا بیای به خودت بیای میشه ظهر باید غذا درست کنی که اونم شاید درست نکنی بعد میشینی تا خوب فکر کنی ببینی چه میخوای بکنی بعد بخوای یه کم درس بخونی میشه شب و شبهای تنهایی نه حوصله درس خوندن داری نه تمرکز کافی برای شروع کاری این میشه که یه روز کامل رو از دست میدی بدون اینکه کاری کرده باشی ...

+پاییز امسالم جور دیگری رقم خورد سکوت خانه آرامش عجیبی به آدم میدهد گاهی جزئی ترین صداها مرا از خواب میپراند دلم که بگیرددیگر به راحتی آرام میگیرد هرچه هست باز خوبست تنها نیستم  او همیشه در کنار من هست  و مراقب من  چقدر خدای مهربانی دارم هر چه خطا بکنم هیچ نمی گوید دستهایم را به او سپرده ام هر کجا میخواهد مرا میتواند بکشاند دیگر شکایتی ندارم نه از تنهایی هایم نه نداشتنهایم چون همه در او خلاصه میشود  رهایم بکند نابودی من حتمی ایست ... 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 20:8 توسط برگریزان| |

نمیدونم چرا حوصله هیچی رو ندارم نمیدونم  ... 

دلم تنگ میشه برا همه چی ...

بازم غروب شد ...

باز هم شب...

باز هم پاییز...

باز هم سکوت مطلق...

...

+ خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.(شريعتي)

+زندگی یعنی بخند هرچند که غمگینی فراموش کن هرچند که دلگیری ببخش هرچند که مسکینی اینگونه بودن زیباست هرچند که آسان نیست.

+ مهر هم با تمام خاطراتش اومد یادش بخیر اول مهر همیشه زیباترین روز زندگی بود ...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 18:55 توسط برگریزان| |

خیلی خسته ام ...

همش کار... کار...کار...

دیگه بدم میاد از هر چی شستنه از کار تو خونه ...

این روزهای من شده همه کار با مایع سفید کننده جرم گیر شیشه پاک کن دیگه خوب یاد گرفتم چی با چی پاک میشه گاهی هم برا پاک شدن بعضی چیزها معجونی درست میکنم که دیگه کارش درسته واقعا عجیبه چه کشف های مفیدی کردن قدیم از گل و خاک رس و شن استفاده میکردن چی میکشیدن خدا میدونه ..ا

حالا به جای تشکر مادر جان میگه مگه تو حرف گوش میکنی گفتم لازم نکرده خونه تکونی ! با خواهر همه جا رو فقط بهم زدیم بازار شام درستی کردیم که اون ورش ناپیدا حالا هم هی بدو تا جمع کنی این ریخت و پاش رو گاهی خونه خواهریم گاهی خونه خودمون خلاصه اینکه نه برامون دست مونده نه کمر نه پا دیگه خسته خسته ایم  ...

این وسط هی کار کردیم تا جمعه همه چی تموم بشه ولی نشد دیگه بنده هم همچین امتحان هایی دادم که عمرا نداده بودم بگو آخه دختر جان تو که میدونستی چی میشه چرا خودتو انداختی تو دردسر آسیب سیصد صفحه ای رو بنده جمعا از نصف شب که شروع کردم تا صبح صد صفحه تموم شد مرضی کودک هم یه شب خوندم اونم با وروجک خواهرم که به نور حساسیت داره نصف شب بیدار شد و خودش کشت که باید بیاد اتاق بنده که اونم اومد گفتم صبح خوابش میبره یه کم میخونم که کله سحر بیدار شد بله دیگه ...

شب جمعه دیگه خواهر زاده عزیزمان تو خونه خودشون میخوابه دیگه خبری نیست از صدا کردن به اسم منو  اونم نصف شب یا کوبیدن به در که باز کنم یا ریختن قفسه کتابهام شب ونصف شب صدای گریه هاش بله دیگه تموم شد بهشون عادت کرده بودم به شلوغی هاشون خونه باز میشه تقریبا سوت و کور ...

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 0:55 توسط برگریزان| |

روزهای ماه رمضونم تک تک اومد تموم شد چه شد چه کردیم را نمیدانم نهایت استفاده رو نتونستم بکنم پارسال تنهایی به سر کردم امسال شلوغی بیش از حد دغدغه های روزمره نذاشت اون طور که باید و شاید از این مهمانی لذت ببرم الان تقریبا چهار سال هست که دیگه دست پخت مادر را سر سفره افطاری هایم نمیبینم یا بیدار کردن برای سحری و دیدن سفره چیده شده ...

چند روز بوی پاییز میاد بارونی که تازه گی ها  هرچند کم ولی باز زیبایی خاص خود را داشت پاییز رو دوست دارم و عاشق باروناش آرامش وصف نشدنی به آدم میده اما تابستان لحظه هایی که هر سال به نوعی متفاوت هست هر سال یک جور رقم میخورد امسال  لحظه هامثل باد گذشتن  خوب که فکر میکنم اصلا عجیب گذشت ...

فردا تولد دختر کوچولوی خواهرم هست یا همون عروسک کوچولوی خاله اش که شد یک ساله الهی خاله فدات بشه پارسال اینقدر ریزه میزه بودی که نگو امثال من و به اسم صدا میکنی عاشق هندونه خوردنی وقتی خاله ناراحته شروع میکنی به دالی کردن خودم بهت یاد دادم دنیات خیلی قشنگه ستایشم از خدا میخوام لحظه هات همینجور شاد بگذره تولدت مبارک گلم تولدت مبارک

زمان میگذره به سرعت نور باید دریافت تمامشان را نذاشت از دست برن افسوس بعدش دردی رو دعوا نمیکنه  امشب یه آهنگی رو ازوبلاگ یکی از دوستان وصفش شنیدم ودانلود کردم که خیلی قشنگه چند ساعته همینجور داره تکرار میشه حالم یه جور دیگه  هست  یه جور انرژی مضاعف  امشب شبم متفاوته پر ستاره هست دنبال ماه تا چشمام کار کرد گشتم بلکه خودم رصد کنم  این ماه شوال رو ولی انگار ماه شوال فعلا داره قایم موشک بازی میکنه پس فردا سحری بیدارم زود گذشت رمضان خیلی زود آدم دلش میگیره میزبان مهربانی داشتیم شیطنتهایمان را ندیده گرفت  حرفهای نگفته مان را در دل صبح شنید چشمهای خیسمان را با دست های خودش پاک کرد دلهای گرفته مون رو آروم کرد خدای مهربانی داریم هر چند بنده ناشکری میشویم ولی او ما رو هر چه باشیم میپذیرد افسوس که زود یادمان میرود یادش ...

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 1:15 توسط برگریزان| |

 

ندانم کُجا می‌کشانی مرا
سوی آسمان یا به خاموشِ خاک
نی‌ام در هَراس از تو اِی ناگزیر
ندانم کجا می‌کشانی مرا


دلم بس گرفته در این شبی که تنها خودمم و خودش خدایا دریاب این بنده ات را جز تو کسی ندارد نمیدانم کجا میکشانی مرا نمیدانم ...

 

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 23:20 توسط برگریزان| |

از لابه لای لحظه هایی که مثل باد میگذرن باز به آینده نه چندان دور می اندیشیم نمیدانم شاید گذشته ها را زیر خروارها خاک دفن میکنم ولی باز گنجینه سالهای زندگی رو از خود دور نمیکنم لازم که باشد همه آنچه دفن شده رو مرور میکنم بعد میذارم جای همیشگیش این روزها عجیب دلمان میگیرد نمیدانم همیشه ازدلبستن میترسم حال شب و روزم شده وروجک خواهرم که با خنده هایش همه چیز را از ذهن های خسته پاک میکند خواهر نگران اینه که بهم عادت کنه ولی خبر نداره اگه اینا برن باز همه چی از نو شروع میشه تازه عادت کرده بودم به همه چی تو این خونه ...

بانوی سرزمین آفتاب و ابر
گفته بودی
سروده‌های بهار را
ترجمان غربت چشمان منتظر دخترکی، معنا بخشید
که موقع پرواز دادن قاصدک
حتی باد هم بی‌اعتنا نمی‌وزید.

دریغا
هنگامی که قطره بارانی قاصدک را سرنگون کرد
کسی قطره اشک دخترک را که بر روی گلبرگ ارکیده افتاد ندید
و من
مبهوت ندای آشنائی که گفت:
غریبه
برای دیدن زیبائی باران چشمهایت را ببند
و برای دیدن رنگین کمان
زیر باران برو.

اعتراف می‌کنم که برای اوج گرفتن قاصدک زخمی دعا کردم.
تو ای قاصدک زخمی
به دیدگان خسته دخترک بگو
امشب
زیر نور ماه
بی‌اعتنا به چشمک ستارگان
و با چشمان باز
آسوده بخواب …

… و چقدر شب خوب است
شب
رازدار واژه‌خوان من است
فردا که هوا روشن شد
به کسی نمی‌گوید
من بر مزار چند بی‌گور مشرقی
گریه کرده‌ام
نمی گوید به کسی
...

شب خوب است
یک سکوتی دارد شب
پنهانم می‌کند از کوچه، از احتمال، از آدمی …

من ظلم کرده‌ام به دیوار که ساکت است
به سایه که اولاد آفتاب است
یا شفای صبح تمام
کاش می‌شد همه هر چه هست
زندگی را تنها در خواب ادامه می‌دادند …

سید علی صالحی

+اولین شب ماه رمضان ماه خدا ماه  زیبایی ماهی که دلها هم پر میکشد به سوی آسمون زیباست نه دلم به بهانه های مختلف میگیرد نمیدانم شاید بهانه گیر شده ام شاید هیچ وقت برایم آدمها اینجور غیر قابل اعتماد نبود ن شاید این ترس هست ترس از نداستن از نفهمیدن نمیدانم هیچ نمیدانم اگر شبها را کنار تو به سر میبرم ازت تنها یک چیز میخواهم خدایا یاریم کن من بی تو هیچم درمانده ام ...

+انتظار را از کوچه های بن بست بیاموز که دل خوش به تماشای هیچ رهگذری نیست. چشم به راه آمدن کسی می نشیند که اگر بیاید, ماندنی است

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 0:51 توسط برگریزان| |

اینکه مدام به سینه ‏ات می‏کوبد، قلب نیست؛

ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می‏شود.

ماهی کوچکی که طعمِ تُنگِ بلورین، آزارش می‏دهد

و بوی دریا هوایی‏ اش کرده است.

قلبها همه نهنگانَند در اشتیاق اقیانوس.

اما کیست که باور کند در سینه‏اش نهنگی می‏تپد!

 

آدم ها، ماهی را در تُنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه.

ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی‏ست

و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.

 هیچ کس نمی‏تواند نهنگی را در تُنگی نگه دارد؛

تو چطور می‏خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟

و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می‏شود

و وقتی دریا مختصر می‏شود و وقتی قلب خلاصه می‏شود و آدم، قانع.

   این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد

و این تُنگ بلورین، تَنگ و سخت خواهد شد

و این آب، تَه خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا می‏نوشیدی

و کاش نَقبی می‏زدی از تُنگ سینه به اقیانوس.

کاش راه‏آبی به نامُنتَها می‏کشیدی

و کاش این قطره را به بی نهایت گره می‏زدی.

کاش...

بگذریم...

دریا و اقیانوس به کنار.

نامُنتَها و بی نهایت پیشکش.

کاش لااَقل آبِ این تُنگ را گاهی عوض می‏کردی.

این آب، مانده است و بو گرفته است.

و تو می‏دانی آب هم که بمانَد می‏گندد،

آب هم که بماند لجن می‏بندد.

و حیف از این ماهی که در گل و لای بِلولَد

و حیف از این قلب که در غَلَط بغلتد!

نوشته :عرفان نظرآهری

 

 

دلم برای کلبه تنهایی هام تنگ شده حالم خوبه ولی انگار سالهاست که خسته ام تابستان برایم جور دیگر  رقم میخورد طوری که نمیدانم این روزها خوبن یا...

دلم برا مادر تنگ شده خیلی چقدر زندگی ها عجیب شده ان نمیدانم شاید بزرگ شدیم و همه چیز از خاطرمان رفته کاش میشد برگردوند لحظه های ناب باهم بودن را ساده گی بچه گی مان بی دغدغه خوابیدن را اصلا دلم بدجور هوای کودکی رو کرده خنده هامون همه از ته دل بود گریه هامون با یه محبت کوچک تموم میشد غصه مفهومش برامون فرق میکرد دیگه شب و روز تو ذهنمون نمیچرخید همه چی پاک بود زیبا بود خالص بود ریا توش نبود دروغ توش نبود و... حالا چی شده دیگه اونجوری نیستیم چرا؟

آدم وقتی میره سفر سعی میکنه یه کم دور بشه از حال هوایی که توش نفس میکشه میره ولی بازم فکرش همین حوالی پرسه میزنه آدم ها رو شناختن سخته میگن تو سفر میشه آدم ها رو شناخت واقعا عجیبه خیلی عجیبه شخصیت آدم ها گاهی خیلی چیزا باورت نمیشه گاهی حرفهایی میشنوی که اصلا با روحیه ات سازگار نیست ولی باز سعی میکنی حرفهاشون رو نشنیده بگیری برای مدتی تحمل کن خیلی چیزا رو همیشه نباید از ظاهر آدم ها قضاوت کرد نباید...

همیشه عاشق طبیعت بودم و هستم جاهایی که برم اگه زیبایی به خصوصی داشته باشه دلم میخواد فقط تنها قدم بزنم نمیدانم اینجوری حس خوبی دارم دلمم نمیخواد برگردم برا همین تو این اردو تنها نفری که دیر به گروه میرسید من بودم و دوستم که بسیار اذیتش کردم با اینکارهام ولی واقعا آدم دلش نمی اومد برگرده ...

شب و بی خوابی و دردی که هر لحضه شدیدتر میشه واقعا نمیدونم چرا امشب اصلا خوابم نمیاد فقط نمیدونم چم شده از هر دری نوشتم هیچ خودمم نفهمیدم چی نوشتم مهم نیست ...عجب فرسوده ديواريست دنيا...

 +در هر طلوع وغروبی محبت کن ، مهربان باش ، دوست بدار ، شاید فردایی نباشد اگر خوبی هایت را فراموش کردند ، توخوب بودنت را فراموش نکن

+خدایا،مرا دلی ده که شوق نزدیک شدن به تو را داشته باشد و زبانی ده که صدق و راستی اش به سوی تو رفعت یابد و نگاهی حقیقت بین بخش که قرب تو را بجوید. (فرازی از مناجات شعبانیه)

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 1:41 توسط برگریزان| |

شاید زمان میگذرد و هم پای آن خاطره ها هر چند پررنگ رنگشان را میبازند و تو همچنان دلت را خوش کرده ای به نبودنها  کاش میتوانستم از این ذهن همه چیز را پاک کنم ولی چه کنم که نه از ذهن پاک میشوند و نه از دل بعضی چیزها را هر چند بخواهی پروتر از آنند که دست از سرت بردارند و تو را با دنیای خود تنها بکذارند

گاهی دلمان میگیرد گاهی هوای حوصله ابری میشود و گاهی دلتنگی سراغت میا ید ولی هر کدام به نوبه خود نه تنها زیبا نیستن بلکه تو را بیشتر در چاهی که  خودت کنده ای فرو میبرن سعی میکنی از اول از ابتدای بودن نوسازی کنی خودت را چقدر میگویی ولی نه نمیشود از دست ما دیوارهای خانه نیز عاصی شده ان ولی نه دل حرف شنوی دارد نه من درونمان پس راه چاره ای نیست جز کنار آمدن و این را به خوبی بلدیم کاش هرگز حرفهای دل را بیان نمیکردیم چون نه زبان گویای آنست نه نوشتن مهر سکوت بر این زبان بستن کاریست بس دشوار درسهایمان به ما یاد میدهن که راز دل را بگوییم تا آرام شویم اینهم خوب است ولی نه با فاکتور گیری در هر جمله اگر اشتباه هست بگویید ولی من اعتقادم به این هست انسان آنچه در دل داشت را اگر میگفت اگر محرم اسراری می یافت هیچ وقت دلها اینقدر کینه در خود جمع نمیکردن یا غم راهی در این دل نمی یافت  راز دل گفتن بر محرم اسرارت تو را آرام میسازد .

دلم میخواست بنویسم از روزهای داغ تابستان از درسهایمان که حتی نتوانستیم یک فصل بخوانیم خوب است تا دستمان گرفتیم خواهر زاده مان جلدش را با غذا اشتباه گرفته و چنان پاره کرده که با هیچ جسبی نمیچسبد و برادر زاده شیطونمان برای کمک بهش برگه ها کتاب را پاره کرده آخ از دست این ورجک ها که دلت نه میخواد نازک تر از گل بهشان چیزی بگویی ولی خب گاهی اعصابمان خورد میشود میترسیدم از این روزها خدا میداند این دوتا امتحان اخر را چطور تمام خواهیم کرد

ساعتها که میگذرند چیزی درونم میشکند احساس بدی هست خیلی بد...

بودن یا نبودمان هیچ فرقی نمیکند و این را خوب باور کرده ایم...

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 1:1 توسط برگریزان| |

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی میکند

زندگی یا مرگ بعد از ما چه فرقی میکند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن ساحل و دریا چه فرقی میکند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی میکند؟!

خوابهای عجیبم تبدیل به کابوسهایی شده ان که آخرشان ختم میشود به دویدن در بیابان و بیشه زار از تکرار این خوابها چیزی نمیفهمم تنها موقعی هوشیار میشوم که نشستم و تشنه یک جرعه آب همیشه یادم میرود بالای سرم لیوان آبی بگذارم ...

چقدر زمان میگذرد این آفتاب سوزان از وقت طلوع چشمک زنان به من ریشخند میزند تا غروب خوب میداند چه میکند روزهای پر تلاشیست این روزها باید حرکت کرد وگرنه میمانی سعی میکنم ولی گاه این تلاش بی نتیجه میشود کاش بزرگتر از خود کسی را داشتم که اینهمه مسولیت بر دوشم سنگینی نمیکرد نمیدانم شاید زندگی من هم همین هست ...

+برای کشتن یه پرنده یک قیچی کافی است... لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی...پرهایش را بزن....خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 21:40 توسط برگریزان| |


Design By : Baran